سيد محمد باقر برقعى
464
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چرا براى دلم نغمهاى نمىخوانى * كنون كه پردهء دل بىترانه مىسوزد مجال تو به ندارم هماره چون « رهرو » * تمام بار گناهم به شانه مىسوزد بذر آذر روزى كه پاى بر سر گلها گذاشتى * دست از بهار سبز دلم برنداشتى گلهاى سرخ مىچكد از باغ ديدهام * زان بذر آذرى كه در اين سينه كاشتى مرهون نازهاى تو گرديدهام از آنك * عمرى مرا به چامه سرودن گماشتى بر شاخههاى خستهء مجنون باغ ما * نقشى ز دل به جاى محبّت نگاشتى بيرون ز باور همه آيينههاى دل * ديوارهها به همّت حاشا فراشتى فردا به هوش باش ، كز آيينه بشنوى * جز عاريت مگر به سراپا ، چه داشتى دل را كه در خيال به « رهرو » سپردهاى * زير نگاه پنجرهاى جا گذاشتى باغ آبى دريا بهانههاى دو چشمت براى باران است * شب غريب نگاهت عزاى باران است كتاب بارش شب را دوباره مىخوانم * بگو كه فصل ترنّم كجاى باران است من از حوالى جنگل به خانه مىآيم * كنار كوچهء شبنم سراى باران است به آب آبى چشمت قسم نبايد خورد * كه باغ آبى دريا خداى باران است براى چشم كويرم غزل تلاوت كن * كه برگ سبز كلامت دعاى باران است اگر كه بىتو بميرم كنار ابر بهار * خزان شعر سپيدم به پاى باران است ز شعر سبز تو « رهرو » شكوفه مىريزد * هلا ! كه خلعت سبزه ، رداى باران است كلام عشق موج چشمان تو غوغا كرده ، باور مىكنى ؟ * با تو اين دل شوق دريا كرده ، باور مىكنى ؟ ازدحام نام تو در كوچههاى تنگ دل * صحبت از پژواك گلها كرده ، باور مىكنى ؟